Pouria Akhavas & Ashkan Rahbar – Sayehaye Mast

پوریا اخواص و اشکان رهبر – سایه‌های مست

همه دردم ،بیا درمان من باش
به یاد دیده ی گریان من باش

تو که مهر زمینی،ماه من شو
تو که روح جهانی،جان من باش

گلستانی که می دیدی،خزان شد
بهارم کن،گل خندان من باش

نگه کن بی سروسامانی ام را
سرانجامم شو و سامان من باش

چو رفتی،ظلمت شب ها مرا کشت
بیا،باز اختر تابان من باش

مکن از چشم گریانم جدایی
چو اشکی بر سر مژگان من باش

اگر شعر مرا جاوید خواهی
بیا شیرازه ی دیوان من باش

Hossein Alizadeh – Malakeh

حسین علیزاده – ملکه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
 
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
 
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
 
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه، محو تماشاي نگاهت
 
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
 
يادم آيد، تو به من گفتي

از اين عشق حذر كن
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب، آيينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن
 
با تو گفتم:‌حذر از عشق!؟ – ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
 
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم 
 
باز گفتم كه :تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
 
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت
 
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
 
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم
 
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
 
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

Fariborz Lachini – Naar o Ney

فریبرز لاچینی – نار و نی‌‌

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ترا من چشم در راهم، شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگِ سیاهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام، درآندم که برجا درّه ها چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت، که بندد دست نیلوفر، به پای سرو کوهی دام
گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم